تبلیغات
نیلوفر آبی
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

نیلوفر آبی
نویسندگان
صفحات جانبی

متن كامل رمان بسیار زیبای "كسی می آید" از مریم ریاحی

خلاصه : داستان دختری به اسم خورشیده که عاشق پسر همسایشون حسام بوده. حسام خیلی مومن و با خدا بوده.در این حین نامزد سابق خورشید کسری او را به منزل دعوت می کند و وقتی خورشید به آنجا می رود می بیند که


نویسنده : مریم ریاحی

تعداد صفحات : 460 صفحه

تعداد فصل ها : 72 فصل

چاپ دوم – سال 88



خلاصه :
داستان دختری به اسم خورشیده که عاشق پسر همسایشون حسام بوده
حسام خیلی مومن و با خدا بوده
و خورشید هم از هر فرصتی برای دیدن حسام استفاده می کرده.

در این حین نامزد سابق خورشید کسری او را به منزل دعوت می کند
و وقتی خورشید به آنجا می رود می بیند که ...



فصل 1

چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال...! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد...
 یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد... چه لذتی می داد صبح های زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب...
صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد...« خورشید... خورشید جان» گویا بی فایده بود ادامه مقاومت... باید بلند می شد...
سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد... چشم هایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد... کلاغ ها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست
و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند... خورشید یواشکی سربلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه ی بغلی انداخت...
پشه بند اونها هم هنوز برپا بود... با خود گفت :« فکر کنم سحر هنوز خوابه... شاید محسن هم خوابیده باشه بجنبم تا محسن پیدایش نشده...
 اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم...» فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه بند بیرون آمد... دوباره آسمان را نگاهی کرد بی
مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود. و زیباتر... نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند...
 موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند... به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد...
پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد... مامان مهری : چه عجب...!! ظهر شد دختر!!
مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه...
خورشید:«سلام... صبح بخیر.»
مامان مهری:«علیک سلام... »
خورشید: «چه خبره مامان؟!... مگه ساعت چنده؟!! »
مامان مهری:«ظهره...»
خورشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:« آره... ساعت 8 صبح!! ظهره!!»
مامان مهری: «خب حالا... چرا بالش رو بغل کردی؟!»
خورشید خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و بالش را نزدیک در اتاق پرت کرد...
مامان مهری: «عوض اینکه زودتر کمک کنی خونه رو مرتب کنیم بدتر شلوغ می کنی؟!»
خورشید:« مامان با یه بالش خونه شلوغ شد؟ تازه ساعت 8 صبحه، حالا کو تا شب؟ »
مامان مهری:« دختر جون عوض یکه به دو کردن زودتر برو صبحانه بخور، الان سیمین میاد!»
خورشید بی حوصله و خواب آلود به سوی بالش رفت و آن را برداشت و غرغر کنان به اتاق رفت. صدای مامان مهری را هنوز می شنید
 که سفارش می کرد: خورشید صبحونه ات رو زود بخور کار داریم!
دلش نمی خواست صبح به این قشنگی با یادآوری موضوع خواستگاری خانواده ی«ملکان» خراب شود. دوباره بالش را بغل کرد
و تکیه به دیوار داد و نشست. انگار تازه داشت توی ذهنش دنبال دلیل برای رد کرد این یکی می گشت... نمی دانست چطور باید به همه حالی بکند
 که« باباجون من می خوام درس بخونم... دوست دارم حالا حالاها مال خودم باشم... دوست دارم مرد ایده آلم را خودم انتخاب کنم...
چرا... باید هرکسی به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری من؟!»
مامان مهری همیشه می گفت:« خواستگار اعتبار دختره... عیب نداره، بزار بیان... اون قدر باید بیان و برن تا بالاخره یکی جور بشه...
مطمئن باش اگه میون این همه آدم یکی اش به دلت بشینه دیگه از صرافت درس خوندن و این حرفا می افتی؟!»
خورشید کم کم توی خودش فرو می رفت و بالش را بیشتر فشار می داد که صدای های و هوی مهرداد را شنید... ب
ا خودش گفت:«معلوم نیست کی از خواب بیدار شده که الان این همه سرحاله!!»
و صدای مهرداد آمد که بلند می گفت:«خورشید... نون خریدم تنبل خانوم... هنوز بالایی؟!!... مامان...! چرا صداش نکردی...
نگفتم قبل از بلند شدن این مرتیکه، صداش کنید بیاد پایین؟!! خورشید مثل فشنگ از جا جست نمی خواست مهرداد پشت سرش لغز بخواند...
دوباره بالش را پرت کرد و از اتاق بیرون آمد و تا مامان مهری خواست حرف بزند گفت: کدوم مرتیکه؟! محسن رو می گی؟!»
مهرداد:« به سلام... بالاخره طلوع کردین خورشید خانوم؟! پس چرا این طوری؟»
خورشید با همان حرارت گفت:« پرسیدم محسن رو میگی؟!»
مهرداد:« آره... حالا چرا زخمی شدی؟!»
خورشید با اعتراض رو به مامان مهری کرد و گفت:« ببین مامان جلوی شما دارم بهش می گم... ان قده گیر نده به من...
 اولا این مرتیکه محسن برادر سحره!! از بچگی با من بزرگ شده... در ثانی اصلا توی این باغها نیست!!»
مهرداد برای این که بیشتر حرص او را دربیاورد گفت:« آهان!! داری پروبازی درمیاری؟!» خورشید عصبی شد
 و با اعتراض رو به مامان گفت:« مامان!!»
مامان مهری کلافه از بحث آن ها گفت:« ای بابا!! مهرداد... این نونای تو دستت خشک شد مادر!!... چه قدر الکی بحث می کنین...
خورشید راست می گه محسن هم مثل تو... داداش خورشیده!!»
مهرداد نان ها را داخل سفره گذاشت و گفت:« من این چیزا سرم نمیشه داداش!!... داداش!! از فردا قبل از اینکه محسن بلند بشه
می یای پایین والا همین پایین می خوابی؟!»
خورشید بی اعتنا به او قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت و گفت:« منتظر دستور جناب عالی بودم!!»
مهرداد به سویش براق شد و ناگهان خیز برداشت تا بلکه با ضربه ای دلش را خنک کند. خورشید جستی زد و استکان از دستش افتاد...
 جلوی پایش هزار تکه شد و صدای جیرینگ جیرینگش اعصاب مامان مهری را به هم ریخت... صدای جیغ مامان مهری بلند شد:« مهرداد!!
 دو دقیقه آروم باش!!» به خدا باید از این قدت خجالت بکشی... خورشید بیا برو بیرون از آشپزخونه... بسه هرچی صبحانه خوردی...
برو رختخواب ها رو جمع کن... آفتاب سفیدشون کرد... بدو مادر... و بعد زیر لب غرغرکنان گفت:« خیر سرم... امشب مهمون دارم... عوض اینکه کمکم کنند
تا چشم باز کردن شروع کردن!!»
مهرداد رو به خورشید گفت: همون جا وایسا تکون نخور... شیشه توی پات نره...!! و بعد در حالی که روی زمین نشسته بود و
یکی یکی خرده شیشه ها را پیدا می کرد به مامان مهری گفت:« آخه این که یه چایی نمی تونه بریزه
واسه چی می زاری هرکی از راه نرسیده بیاد خواستگاریش!!»
مامان مهری:« من چه کار کنم مادر... آقای ملکان بابات رو دیده ازش خواهش کرده بابات هم توی رودرواسی
گفته قدمتون روی چشم!!»
مهرداد رو به خورشید گفت:« جوجو... پات و بلند کن ببینم... و دقت کرد... که همه خرده شیشه ها را جمع کرده باشه...»
صدای زنگ آمد... خورشید به شوق آمده گفت:« وای... پری اومد...»
مهرداد:« صبر کن... صبر کن...»
و بعد خرده شیشه ها را توی سطل ریخت و دست خورشید را گرفت و با یک حرکت او را از خرده های شیشه دور کرد...
خورشی به سوی حیاط دوید... تا در راباز کند....
خاله سیمین و پری و علی بودند... با سر و صدا و خنده های پر سرو صداتر، پری را در آغوش گرفت... و بعد خاله سیمین را...
خاله سیمین با خنده گفت:« فکر کنم ما هر هفته یه خواستگاری افتادیم اینجا!!»
...



طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: متن كامل رمان بسیار زیبای كسی می آید مریم ریاحی،  
[ سه شنبه 23 فروردین 1390 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشقانه
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download